شمارهٔ ۷۷۰
قبای ناز درپوش و نیاز پادشاهان بینکلاه دلبری کج نه شکست کج کلاهان بین
غم شبهای ما خواهی که چون روزت شود روشنبیا و ناله شبگیر و آه صبحگاهان بین
چو کس را باز نبود در حریم حرمتت باریسمند ناز بیرون ران و حال دادخواهان بین
ز دود دل سیه شد روی ما شبهای هجر ای مهزکات حسن را روزی سوی این روسیاهان بین
شب است و بادیه هم راه ناپیدا و هم رهبربیا ای کعبه جان محنت گم کرده راهان بین
پناه ار ندهیم در سایه دیوار خود باریبه چشم مرحمت یک بار سوی بی پناهان بین
قدم در کوی عشقش می نهی اول بیا جامیبه تیغ بی نیازی کشته هر سو بی گناهان بین