گنج

شمارهٔ ۷۷۱

طره شبرنگ و جعد مشکسای خویش بیندر خم هر موی صد دل مبتلای خویش بین
بر لب بام آ شبی هر سو چو من افتاده ایسر نهاده زیر دیوار سرای خویش بین
برنشان پای تو رخ سوده ام شب تا سحراز رخم اینک نشان بر خاک پای خویش بین
ز آرزوی یک نظر می میرم ای سلطان حسنسرکشی از سر بنه سوی گدای خویش بین
برگ گل دیدن ز جیب غنچه گر داری هوسدامن پیراهن از چاک قبای خویش بین
چند می پرسی کزین گونه چرا بیدل شدیآینه بردار و شکل دلربای خویش بین
می روی تند و چو جامی صد گرفتار از قفاآخر ای بی رحم یک بار از قفای خویش بین