شمارهٔ ۷۶۴
مهی از راه برآمد نه که افزون ز مه است اینسر من خاک ره او اگر آن کج کله است این
همه حسن است و ملاحت همه لطف است و صباحتنه بت چارده ساله که مه چارده است این
شده بر هر سر راهش سپهی جمع ز خوبانبشکن گو سپه شه که شه صد سپه است این
نه مرا بستر لعل است شب اندر ته پهلوکه ز خون مژه بسته جگر ته به ته است این
چو شب از محنت فرقت اگرم روز سیه شدنکنم ناله ازان مه که ز بخت سیه است این
من و ویرانه محنت که به شبهای جداییدل خو کرده به غم را شده آرامگه است این
به رهت پست فتاده ست سر جامی بیدلقدمی رنجه کن آخر نه کم از خاک ره است این