شمارهٔ ۷۶۵
هر سو مرو جولان کنان چابک سوارا بیش ازیناز کف برون رفته عنان مپسند ما را بیش ازین
بهر نثارت هر نفس جانی به دست آییم و بسبستان که نبود دسترس مشتی گدا را بیش ازین
خون دل هر مرد و زن آمد برون از هر شکنجانا گره محکم مزن زلف دو تا را بیش ازین
برطرف بستان جا مکن در پای گل ماوا بکنبا سرو هم بالا مکن شاخ گیا را بیش ازین
از جنبش پیراهنت آزرده می گردد تنترخصت مده پیراهنت گشتن صبا را بیش ازین
جان می دهم بهر خدا گردی ده از راهت مراهر چند می دانی بها آن توتیا را بیش ازین
جامی ز هر سیمینبری با سنگ تو دارد سریضایع مکن با دیگری سنگ جفا را بیش ازین