گنج

شمارهٔ ۷۶۰

ای دیده بشنو گفت من نظاره آن رو مکنمن خو به هجران کرده ام دیگر مرا بدخو مکن
ای کز پی نظاره ره بر کوی آن مه می کنییا ترک دین و دل بگو یا خود گذر زانسو مکن
رویش ببین ای باغبان شرمی بدار از روی خودپیش چنان رو بیش ازین وصف گل خودرو مکن
ای بسته دل در نیکوان با طعن دشمن شاد زیروی نکو می بایدت اندیشه از بدگو مکن
هم یاد او می سوزدم هم گفتن غیری ازورحمی نما ای همنشین چندین حدیث او مکن
ایمن نمی بینم دلی از چشم سحرانگیز توچندین فسون دلبری تعلیم آن جادو مکن
جامی به جان آمد سگش از ناله و فریاد توشبهای تنهایی دگر جا بر سر آن کو مکن