شمارهٔ ۷۶۱
با اسیران ای رقیب آغاز بدخویی مکنتلخ کردی عیش ما چندین ترشرویی مکن
در حق ما گر بد اندیشد رقیب از خوی بدتو رخ نیکوی خود بین غیر نیکویی مکن
ای خوش آن شبها که پایت را کنم بر دیده جاتو کشی از ناز پا سوی خود و گویی مکن
از تو بوی جان دمد وز باد بستان بوی گلبیش ازین گو پیش تو اظهار خوشبویی مکن
زان دو ساعد پنجه صبر مرا برتافتیناتوانم با من اینسان سخت بازویی مکن
کس نمی بینم که سحر چشم تو خوابش نبستبیش ازین آن شوخ را تعلیم جادویی مکن
رسم تو دلجویی آمد این زمان کاندر رهتنقد دل گم کرد جامی ترک دلجویی مکن