گنج

شمارهٔ ۷۵۹

پیاده سوی چمن سرو من گذار مکنبه سبزه و سمن آن پای را فگار مکن
به خون نشست گل از رشک سبزه بهر خداکه پا برهنه دگر گشت جویبار مکن
گل است آن کف پا گل به پیش او خاریبه خاک پات که آزار گل به خار مکن
به خنجر ستم و جور سینه ام مشکافچو لاله داغ نهان من آشکار مکن
چو خوی تلخ توام ناامید خواهد کشتمرا به عشوه شیرین امیدوار مکن
به مردم از تو بسی لاف آبرو زده اممران به خواریم از پیش و شرمسار مکن
نماند دل که ز درد تو خون نشد جامیخدای را که چنین ناله های زار مکن