شمارهٔ ۷۵۱
ای ز تو کوه کوه غم بر دل مبتلای مننیست مراد خاطرت جز غم و جز بلای من
هر مژه کرده جوی خون بر رخ من روان ولیکیست که با تو دم زند از من و ماجرای من
مهر و وفای من مبین ترک جفای خود مکنزانکه جفای چون تویی نیست کم از وفای من
گر چو سگان دهند ره در پی محمل توامچرخ به فرق سرکشد هودج کبریای من
نامه صفت سیاه رو مانم اگر نه فضل توخامه مغفرت کشد بر ورق خطای من
باد همیشه تا بود نام و نشان ز بود مامسند ناز جای تو خاک نیاز جای من
تا به کرشمه گفته ای مردم چشم جامیمچشم سپهر می برد سرمه ز خاک پای من