شمارهٔ ۷۵۲
ای خاک پای توسنت افزوده آب روی مندر عشقت از روز ازل با محنت و غم خوی من
هر روز بر شکل دگر خود را به راهت افکنمباشد ندانی کان منم بینی به رحمت سوی من
در جست و جوی وصل تو آمد به سر عمرم ولینبود به جز بی حاصلی محصول جست و جوی من
تا کی پی آغوش تو هر سو برم دست هوسمشکل که آرد چون تویی سر در خم بازوی من
زین گونه کز سر تا قدم بگرفت دردت مو به موشاید که خیزد دمبدم صد ناله از هر موی من
دانم که گردد عاقبت آلوده خراب اجلاین سر که دارد روز و شب بالین سر زانوی من
خوش آنکه شب با پاسبان گفتی که جامی را برانتا چند باشد تنگ ازو جا بر سگان کوی من