شمارهٔ ۷۴
صبر از دل و دل از من و من از وطن جداسهل است اگر نباشم ازان سیم تن جدا
سازد ز غصه همچو قبا جیب خویش چاکگر یک زمان فتد ز تنش پیرهن جدا
در بیستون ز ناله من گر صدا فتدناله ز درد کوه جدا کوهکن جدا
هر صبحدم ز شوق تو پیش گل و سمنمرغ چمن جدا کند افغان و من جدا
زارم بکش مگوی کزین آستان برومردن بر تو به که ز تو زیستن جدا
زان حالها که پیش من آمد جدا ز تواکنون فسانه ای ست به هر انجمن جدا
دانی که چیست جامی ازین آستانه دورآشفته بلبلی ز حریم چمن جدا