شمارهٔ ۷۳۵
ز درد تا شده چشمت چو اشک ما گلگوننشسته اند ازین درد مردمان در خون
نه درد چشم ز گردون رسید چشم تو رامرا رسید ز درد تو ناله بر گردون
مرا تو چشمی و درد تو درد چشم من استگرفت چشم مرا درد چو ننالم چون
ز درد اهل نظر پیش ازینت آنچه به گوشرسیده بود بدیدی به چشم خویش اکنون
اگر تو خون نکنی کم به درد چشم ای کاشکه دمبدم نکند غمزه تو خون افزون
هزار چشم برون در تو فرش ره استبدان امید که یکدم قدم نهی بیرون
سواد گفته جامی فسون هر درد استولی به چشم تو مشکل درآید این افسون