شمارهٔ ۷۳۴
دل چشمه چشمه شد ز خدنگ تو و کنونآید به راه دیده ز هر چشمه جوی خون
خواهم که لب به آه گشایم گهی ولیترسم کشد زبانه برون آتش درون
می گویم از وصال تو با خود فسانه هادرد فراق را به همین می کنم فسون
هر لحظه دل به فن دگر می بری ز خلقدر دلبری نبوده کسی چون تو ذوفنون
دل را به جرم عشق ملامت چه فایدهکش بخت تیره گشت بدین شیوه رهنمون
هر دم مکن فسون که روزی رسی به وصلکین آرزو ز حوصله ما بود برون
در حق جامی آنچه توان می کن از جفامشکل که عاشق دگر افتد چنین زبون