گنج

شمارهٔ ۷۲۹

حکایت کرد باد از گل، گل از پیراهن جانانکه نبود بوی جانان جز نصیب پاکدامانان
پر از لاله ست صحرا داغ هجران دیده ای گوییگذشته ست آن طرف از دیده ها خون دل افشانان
تو خوش زی ای به بزم وصل در سر ساغر عشرتکه من هم سرخوشم بیرون در از سنگ دربانان
به دل پیکان او ناآمده دل می رود پیششبلی شرط مروت باشد استقبال مهمانان
به فکر آن دهان دل را چه سان آرم ز زلف اونیاید شیوه جمعیت از خاطر پریشانان
کله کج کرده دامن بر زده می آید آن کافرخدایا دور دار آن آفت دین از مسلمانان
به دستی می به دستی دست وی جامی چه خوش باشدبه پای سرو و گل گشتن قدح نوشان غزل خوانان