شمارهٔ ۷۳۰
زهی ابرویت قبله پاک دینانبه ناز تو خوش خاطر نازنینان
چه پنهان فتاده ست راز میانتکه گم شد در او فکر باریک بینان
فسونهای آن چشم جادو چه گویمکزو بسته شد نطق سحرآفرینان
تو را دل خوش از حشمت خوبروییچه دانی غم و درد اندوهگینان
چو نعل سمندت به ره گاه سجدهنشان مانده از ابروی مه جبینان
تویی خرمن حسن و هستند بر تونظر دوخته هر طرف خوشه چینان
شد از عشق رسوای هر کوی جامیازان رفت در سلک عزلت نشینان