شمارهٔ ۷۲۸
ای همه سیمبران سنگ تو بر سینه زنانتلخکام از لب میگون تو شیرین دهنان
با گل و بلبل اگر باد نه بوی تو رساندآن چرا جامه دران آمد و این نعره زنان
دلق سالوس مرا پرده ناموس دریدجلوه تنگ قبایان تنک پیرهنان
چون نرنجم که درین بزم طرب نپسندندیک ترنجم به کف از غبغب سیمین ذقنان
بر در پیر خرابات که خمخانه اوباد محروس ز سنگ ستم خم شکنان
می زدم حلقه برآمد ز درون آوازیکای تو را خاتم دولت گرو اهرمنان
ساکن خانقه و مدرسه می باش که نیستکنج میخانه ما جز وطن بی وطنان
لاف قوت مزن ای پشه عاجز که شکستزیر این بار گران پشت همه پیلتنان
جامی این نظم حسن گر بفرستد سوی فارسحافظش نام نهد خسرو شیرین سخنان