شمارهٔ ۷۲
هر کجا جلوه کند آن بت چالاک آنجاخواهم از شوق کنم جامه جان چاک آنجا
مبریدم ز سر راهش اگر میرم زاربگذارید خدا را که شوم خاک آنجا
مزن آتش به من ای آه در آن کوی مباددود خیزد ز سر این خس و خاشاک آنجا
شدم آواره شهری ز گرفتاری دلکه ز خونریز غریبان نبود پاک آنجا
پای جایی که نهد کاش گذارد اولکه به مژگان ز خس و خاک کنم پاک آنجا
دور ازان در گذرانم ز فلک ناوک آهتا چه سان می گذراند دل غمناک آنجا
جامی از خون خود آلوده مکن صیدگهشکه نبندند چنین صید به فتراک آنجا