شمارهٔ ۷۱۲
کجا باشد چو تو شوخی کماندار و کمند افکنشکرگفتار و شیرین لب سمن رخسار و سیمین تن
خرامان هر کجا باشی رخ ما و کف آن پاسواره هر طرف رانی سر ما و سم توسن
سپاهی کشته شد هر گوشه ای تیر نظر مگشاجهانی فتنه شد هر جانبی طرف کله مشکن
به صد خواری سرم افتاده در میدان عزیزش کنزکات حسن را چون گوی یکبارش به چوگان زن
دهان پر شعله شوق است و لب از آه می بندمکه می ترسم سیه گردد جهان از دود این روزن
فدایت باد جان ای زاغ چون میرم درین صحراخدا را استخوانم را ببر پیش سگان افکن
جهان را ای فلک شبها به نور مه چه افروزیچو دارد شعله آه من این ویرانه را روشن
چو گشتم کشته در راهت ز من دامن کشان مگذرمباد از خون ناپاک من آلاید تو را دامن
ز بامش گر رسد مرغی ز جان طعمه مده جامیکه قوت طایر قدسی نشاید دانه ارزن