شمارهٔ ۷۱۳
همچو نقطه خال آن شیرین دهنزیر لب افتاده بالای ذقن
می کنم زان خال لب هر لحظه یادمی نهم داغی به جان خویشتن
حرص دانه رفت از مور و نرفتشوق خال او هنوز از جان من
گم شد اندر پیرهن لاغر تنمرشته ای کم باش گو از پیرهن
آه عاشق گر نبودی خانه سوزجا کجا در سنگ کردی کوهکن
سوخت جانم ز آتش آه ای سرشکزودتر آبی بر این آتش بزن
جامی آن خال سیه خوش دانه ای ستتخم مهرش در زمین دل فکن