شمارهٔ ۷۰۳
چو نبود روی جانان دیدهٔ روشن نمیخواهمچه جای دیده روشن که جان در تن نمیخواهم
میفروز ای رفیق امشب چراغ این کلبهٔ غم راکه بیروی وی این ویرانه را روشن نمیخواهم
ز تار و پود هر جنسی تنش آزار میگیردبه جز برگ گل سوریش پیراهن نمیخواهم
غمش آتش به من در زد رمید از دل خیال اوکه من شبها ز قُدسم گوشهٔ گلخن نمیخواهم
نشان ای باغبان پیش خس و خارم که بیپایانغمی دارم تماشای گل و سوسن نمیخواهم
تنم چون خاک گردد در رهش آبی زن ای دیدهکه من این گرد محنت را بر آن دامن نمیخواهم
به صد زاری وصالش خواستم گفتا برو جامیچه سود از خواهش بسیار تو چون من نمیخواهم