گنج

شمارهٔ ۷۰۱

کی بود کی که ازین سوز درون باز رهمیا ازین درد و غم روز فزون باز رهم
چند طعن خرد ای عشق خدا را مددیشاید از درد سر او به جنون باز رهم
فکر زلفش به فسانه نرود از سر مناین نه ماری ست که از وی به فسون باز رهم
این همه عشوه و دستان که تو را می بینمچه کنم یارب و از دست تو چون باز رهم
باش دمساز من دلشده ای بخت بلندتا ز ناسازی این بخت نگون باز رهم
بر دل من بنه ای مرهم دلها دستیتا ز درد دل بی صبر و سکون باز رهم
جامیا جرعه ای از جام فنا می خواهمتا بدان شربت ازین خوردن خون باز رهم