گنج

شمارهٔ ۶۹۴

تا با تو من دلشده یکجا ننشینمگر سر برود فی المثل از پا ننشینم
بی رنج کسی چون نبرد ره به سر گنجآن به که بکوشم به تمنا ننشینم
تا با تو رقیبان تو تنها ننشینندیکدم ز رقیبان تو تنها ننشینم
دادی به زبان دگران وعده قتلمدر کوی تو جز بهر تقاضا ننشینم
روی توام امروز بهشت است عجب نیستگر منتظر وعده فردا ننشینم
عشاق تو را قدر چو از عشق بلند استچون در صفشان از همه بالا ننشینم
چون صبر ندارم کنم از هجر کنارهکشتی چو شکسته ست به دریا ننشینم
گفتی که به راهم منشین جامی ازین بیشاز پای من این خار بکش تا ننشینم