شمارهٔ ۶۹۳
از عشق تبرا چه کنم چون نتوانمبا عقل تولا چه کنم چون نتوانم
از درد تو داغی ست کهن بر دل ریشمتدبیر مداوا چه کنم چون نتوانم
از نازکی خوی تو خواهم که ز رویتپوشم نظر اما چه کنم چون نتوانم
هر چند که بگذشت ز حد وعده وصلتآهنگ تقاضا چه کنم چون نتوانم
خاریم شکسته ست به پا بر سر کویتعزم گل و صحرا چه کنم چون نتوانم
زد شعله به جان شوق وصال توام امروزتاخیر به فردا چه کنم چون نتوانم
من جامی مشهور به سودای بتانمترک رخ زیبا چه کنم چون نتوانم