گنج

شمارهٔ ۶۹۰

من که با یاد رخت آن آستان مسکن کنمکی به عمر خویشتن یاد گل و گلشن کنم
دیده روشن می شود از صورت زیبای توور کسی انکار این معنی کند روشن کنم
غمزه شوخت به خونریزم کشد تیغ جفابا خیالت نیم شب گر دست در گردن کنم
بس که لاف بندگی زد سرو پیش قامتتراستی هر جا رسم آزادی سوسن کنم
آنچه زاهد می کند در خانقه شام و صباحوالله از میخانه ام رانند اگر آن من کنم
جان چه آرم پیش گنجشکی که از بامش پردمرغ شاخ سدره را چون دانه از ارزن کنم
صحبت یار و اوان عیش و ایام بهاراز خرد نبود که اکنون ترک می خوردن کنم
کی برد همسایه را جامی شبان تیره خواببس که از داغ جدایی ناله و شیون کنم