گنج

شمارهٔ ۶۸۹

هر زمان گویم که مهر او ز دل بیرون کنملیک با خود بس نمی آیم ندانم چون کنم
بوالعجب کاری که خلقی در پی درمان منمن به فکر آنکه هر دم درد خویش افزون کنم
گر نهم گریان سر اندر کوه بی لعل لبشسنگها را چشمه سازم چشمه ها را خون کنم
نقش بندم سوی او صد نامه مضمون سوز و درداشک خونین را به رخ عنوان آن مضمون کنم
جای تکبیر و دعا خواهم ز لیلی قصه خواندناگه ار روزی گذر بر تربت مجنون کنم
خلق را بر مجمر غم دل بسوزانم چو عودناله در چنگ فراقش گر بدین قانون کنم
کشته شد جامی ز هجر افسانه وصلش چه سودمرغ بسمل کی زید صدبار اگر افسون کنم