شمارهٔ ۶۸۱
به راه توسنش صد نازنین را خاک می بینمسر چندین عزیزش بسته بر فتراک می بینم
به تیغ غمزه خواهد ریخت خون صد مسلمان راچنین کان ترک کافرکیش را بی باک می بینم
همی روبم به مژگان تا نگردد پایش آزردهبه خاک راه او هر جا خس و خاشاک می بینم
ز شوق نکهت پیراهنش هر صبح در گلشنلباس غنچه پاره جامه گل چاک می بینم
ندارد چستیی آن شوخ در دلجویی یارانولی در کشتن هر بیدلش چالاک می بینم
مرا حال دل آواره خود یاد می آیدز درد عاشقی هر جا دلی غمناک می بینم
چه شد بیچاره جامی را درین شبهای غم یاربکه نام او ز لوح زندگانی پاک می بینم