گنج

شمارهٔ ۶۸۰

بود آیا که من آن شکل همایون بینمآن رخ فرخ و آن قامت موزون بینم
زیستن دور ز روی تو نه از طور وفاستشرمساری که دگر روی تو را چون بینم
تا گرفته ست غمت ملک دل از خیل سرشکهر شبی بر سپه خواب شبیخون بینم
باد از خنجر کین تو به صد پاره دلمگر نه هر لحظه در او مهر تو افزون بینم
داشت لیلی به همه حی عرب یک مجنونمن ز تو خلق جهان را همه مجنون بینم
نیست جز عشق تو مقصود ز هر گفت و شنیدهر چه جز آن همه افسانه و افسون بینم
شربت وصل کرم کن که ز بیماری هجرجامی سوخته را حال دگرگون بینم