گنج

شمارهٔ ۶۷۹

چه حسن است این که گر هر دم رخت را صد نظر بینمهنوزم آرزو باشد که یک بار دگر بینم
چنین شوقی که من دارم چه تسکین یابد ار ناگهبرون آیی و چون عمر عزیزت در گذر بینم
مگو در ماه و خور بین الله الله چون بود ممکنکه تو پیش نظر باشی و من در ماه و خور بینم
به تاریکی هجرانم مکش ای غم دمی دیگربود کز پرتو رخسارش این شب را سحر بینم
چو محرومم ز دیدارش به کوی او روم باریزمانی بهر خرسندی در آن دیوار و در بینم
سر بالین ندارم لیکن از بخت اینقدر خواهمکه وقت جان سپردن آستانش زیر سر بینم
به کنج محنت و اندوه جامی جان دهد آخرچنین کز درد هجران هر زمان حالش بتر بینم