گنج

شمارهٔ ۶۷۶

چو نتوانم که بر خاک کف پایش جبین مالمز دورش بینم و روی تظلم بر زمین مالم
من و بوسیدن آن ساعد سیمین محال است اینگذارد کاشکی تا روی خود بر آستین مالم
چو خواهم پای بوسم آن مگس را کز لبش خیزدنشینم پیش روی او و بر لب انگبین مالم
دوای درد دل خواهم ازان خاک سم اسپشبه دیده گل کنم بر سینه اندوهگین مالم
مپیچ از من عنان ای عمر و چندانی امانم دهکه روی اندر رکاب آن سوار نازنین مالم
به صد حشمت سلیمان وار می راند نمی گویدکه مور خسته را تا چند زیر پای کین مالم
سر من زین پس و خاک در پیر مغان جامیچه رخ بر آستان زاهد خلوت نشین مالم