شمارهٔ ۶۷۷
ز زلف تو رگی با جان و دل پیوسته می بینمولی سررشته امید ازو بگسسته می بینم
عنان دل نمی بینم به دست خویشتن زان دمکه گرد گل تو را از سنبل تردسته می بینم
قدم لام است و بالایت الف زان دوست می دارمبلا را کاندرو لام و الف پیوسته می بینم
به سینه زخم تیغت تا فراهم آمد از مرهمدر شادی و راحت بر دل و جان بسته می بینم
چنان شد گرمرو گلگون اشک امشب که پیش اوبراق برق سیر آه را آهسته می بینم
بیا ای مرهم راحت که از تیغ فراق توجگرها چاک و دلها ریش و جانها خسته می بینم
کجا رستن توانی جامی از شوخی که زلفش راکمند گردن مردان از خود رسته می بینم