گنج

شمارهٔ ۶۷۰

شبها که داغ فرقت آن ماه می کشمتا روز ناله می کنم و آه می کشم
زان مه نمی کنم گله کین محنت و بلااز بخت تیره و دل گمراه می کشم
شبهای خویش را که ز زلفش سیاه شداز رویش انتظار سحرگاه می کشم
تا تاج شد به فرق سرم گرد دامنشدامن ز تخت و منزلت و جاه می کشم
جان می برم به تحفه گدایان دوست رانقد حقیر در نظر شاه می کشم
از عاشقی نصیب من این شد که روز و شبجور رقیب و طعنه بدخواه می کشم
جامی چو کاه شد تنم از ضعف و من هنوزکوه غمش به قوت این کاه می کشم