شمارهٔ ۶۶۹
بس که درد سر ز فریاد و فغان خود کشماز دهان چون ناله می خواهم زبان خود کشم
جان برآمد لیکن از دل برنمی آید هنوزکز دل و جان ناوک ابرو کمان خود کشم
میهمان شد ماه من دردا که جز جان تحفه اینیست در دستم که پیش میهمان خود کشم
تا درآمد از درم آن سرو هر دم دیده راکحل بینایی ز خاک آستان خود کشم
می کشم از سینه بی پیکان خدنگش را چو نیستقوت آنم که پیکان ز استخوان خود کشم
سر که بارش می کشم عمری به دوش از بهر چیستگرنه روزی در ره سرو روان خود کشم
دفتر جامی ست این از نکته های عشق پرمی برم تا پیش شوخ نکته دان خود کشم