گنج

شمارهٔ ۶۴۹

ز فرقت تو چه گویم چه ناتوان شده‌امز قحط آب چمن چون شود چنان شده‌ام
زمان وصل تو چون زود همچو برق گذشتز نوک هر مژه من ابر خون‌فشان شده‌ام
ز بس که گشته‌ام از فکر آن میان باریکز چشم مردم باریک‌بین نهان شده‌ام
سموم هجر توام پی بر استخوان نگذاشتپی سگان درت مشتی استخوان شده‌ام
بر آستان تو آمد سریر عزت منبر آستان که کم از خاک آستان شده‌ام
طفیل خیل سگانم تفقدی می‌کنبه کوی تو دو سه روز که میهمان شده‌ام
مگو که پیر شدی ترک عشق گو جامیکه من به عشق تو پیرانه‌سر جوان شده‌ام