شمارهٔ ۶۴۸
عاشقم بیچاره ام درمانده امبی دل و بی دین ز دلبر مانده ام
عاشقی با خواب و خور ناید درستلاجرم بی خواب و بی خور مانده ام
تا چو جام می ز دستم رفته ایبا دل پر خون چو ساغر مانده ام
روز و شب در انتظار مقدمتچشم بر ره گوش بر در مانده ام
چون زدی تیغی مکن بس زانکه منزنده بهر تیغی دیگر مانده ام
رفته ام در باغ وز شوق قدتروی بر پای صنوبر مانده ام
جامی از من سجده طاعت مجویچون من اکنون پیش بت سرمانده ام