شمارهٔ ۶۴۱
هر دم ار تیرت فتادی بر دلمصد در رحمت گشادی بر دلم
چون فروغ آفتاب از هر دریپرتو رویت فتادی بر دلم
سر حسنت را که بودی آینهگر نه خود را جلوه دادی بر دلم
دل به فریاد آمدی از دست توگر نه تو دستی نهادی بر دلم
سینه از غم چاک شد خیز ای رقیبتا خورد یک لحظه بادی بر دلم
دیده عمدا بستم از خوبان ولینیست چندان اعتمادی بر دلم
تا مراد من چو جامی یاد توستشد فرامش هر مرادی بر دلم