شمارهٔ ۶۴
گرچه هر روزی ز صد ره کم نمی بینم تو راخون همی گریم اگر یک دم نمی بینم تو را
هر بنا محکم ز سنگ است ای دلت چون سنگ سختچون بنای دوستی محکم نمی بینم تو را
عشق شد در دل مقیم ای عقل درد سر ببرکاندرین خلوتسرا محرم نمی بینم تو را
بهر قتل عاشقان می دیدمت زین بیش غمچون به بخت ما رسید آن هم نمی بینم تو را
طینت پاک تو گویی ز آب و خاک دیگر استجنس آب و خاک این عالم نمی بینم تو را
از خم محراب ابرویش همانا غافلیای که هرگز پشت طاعت خم نمی بینم تو را
از تو هر مو بر تن جامی غمی دارد جداوز غم او یک سر مو غم نمی بینم تو را