گنج

شمارهٔ ۶۲۳

عشق به کشور وفا داد نوید شاهیمنوبت شاهیم بود ناله صبحگاهیم
گر به فراغت از توام طعن گنه زند کسیچهره به خون نگار بس حجت بی گناهیم
جز تو نخواهم از جهان آرزوی دگر ولیخواهش من چه فایده چون تو همی نخواهیم
دعوی مهرم ار کنی روشنم از کجا شوددل چو به صدق این سخن می ندهد گواهیم
تو شهی و بتان سپه سر چه کشم ز بند شهمن که به ربقه وفا بنده هر سپاهیم
حرفی اگر زنم رقم حال درون خون شدهاز سر خامه چون چکد سرخ شود سیاهیم
لابه کنی که جامی از تاب غمم چگونه ایتاب غم تو فی المثل تابه و من چو ماهیم