شمارهٔ ۶۲۴
بر سر کوی مغان بس بود این مرتبهامکه نهادند لقب دردکش مصطبهام
گر کند همدمت ای ماه مرا کوکب بختشاه سیار خجالت برد از کوکبهام
من چو زر پاک عیارم به وفایت که مزنهردم از سنگ جفا بر محک تجربهام
کس نبیند پس ازین روز خوش ار زان که کنندبر همه خلق جهان بخش غم یکشبهام
باده از مشربه زر به شه ارزانی بادبویی از مشرب رندان به از آن مشربهام
دبه خالیست مزن دست بر آن ای خواجهکه ز جا مینبرد صدمت این دبدبهام
جامی از بخت سیه نیست جز اینم هوسیکه کشد پهلوی آن دانه در چون شبهام