گنج

شمارهٔ ۶۱۱

گل شد حریم کویت از اشک لاله گونمباشد هنوز تشنه خاک درت به خونم
از بار دل تن من آمد چو کوه ور نیدر موج خیز گریه مشکل بود سکونم
زد از حباب خیمه گرد من آب دیدهمن با تن کم از مو آن خیمه را ستونم
چاکم چو در دل افتد سوزن چه سود و رشتهکین سوزد آن گدازد از آتش درونم
گر تارهای مویم بر تن شود سلاسلنتوان کشید بیرون از ورطه جنونم
ناصح چراغ عیشم شد کشته از دم توتا کی به ترک خوبان بر سر دمی فسونم
می پرسیم که جامی با درد عشق چونیمن بی خودم چه دانم هم خود ببین که چونم