گنج

شمارهٔ ۶۱۰

می رسد عید و کشته آنمکه کند غمزه تو قربانم
تیغ از کشتنم دریغ مدارکه برآمد درین هوس جانم
قتل عشاق را چه حاجت تیغروی بنما که جان برافشانم
هیچ با زندگی نمی ماندبی تو روزی که زنده می مانم
عید خود خوانمت ولی از عیدهمه خندان من از تو گریانم
مژده عید و وعده عیدیهمه بی تو وعید می دانم
جامی آن رخ ندید و عید گذشتعید او را خجسته چون خوانم