شمارهٔ ۶۰۴
سینه شکافم هر سحر کاید صبا زان منزلمباشد خورد زین رهگذر یک لحظه بادی بر دلم
چشمم ز خوبان خون فشان دل همدم آه و فغانطبع بلاجو هم چنان باشد بدیشان مایلم
هستم ز مرغ بسته پر در دام زلفش بسته تربسم الله اینک تیغ اگر خواهد همین دم بسملم
زینسان که آید دمبدم زین چشم طوفان بار نممشکل رسد از موج غم کشتی به سوی ساحلم
نبود زبان گویا مرا جز بهر ناله چون دراای کاش ازین محنت سرا گردون ببندد محملم
جانم ز جانان نگسلد پیوند پیمان نگسلدتا رشته جان نگسلد دستش ز دامان نگسلم
جامی صفت رفتم فرو در لای خم بی لعل اودستی به من ده ای سبو تا پا برآید از گلم