شمارهٔ ۶۰۵
بنمای ساعد ز آستین آن دم که خواهی بسملمچون خواهیم خون ریختن باری به دست آور دلم
فارغ دلان را ده فروغ ای شمع مجلس بعد ازینکین شعله های آه بس شبها چرا محفلم
جان مرغ طرف بام تو من می طپم بر خاک رهعیسی دمی کو تا کند مرغی دگر ز آب و گلم
تو بار ره بستی و دل خود را ز طرف محملتناله کنان آویخته یعنی درای محملم
عمریست بیمار توام در کشتنم تعجیل کنزیرا که غیر از تیغ تو نبود شفای عاجلم
چشمت به انبازی لب نقد دل از من می بردآن در کمین بنشسته خوش وین کرده افسون غافلم
گفتی که جامی بگسل از فتراک من دست هوسگر رشته جان بگسلد من دست از آنجا نگسلم