شمارهٔ ۵۸۱
خواهم از تیغت پس از قتل استخوان خود قلمتا کنم شرح غمت بر لوح خاک خود رقم
بر سرم ران روزی از راه کرم رخش جفاتا کیم داری ز محرومی لگدکوب ستم
گر خم محراب ابروی تو بیند شیخ شهرپشت طاعت کم کند دیگر به سوی قبله خم
از مژه خوناب وز دل خون ناب آید مراغرقه خواهم شد درین سیل دمادم دمبدم
ریز خون ما به گرد کعبه کویت که نیستجز به خون دردمندان تشنه ریگ این حرم
روی اگر نپسندیم سودن به پشت پای خویشفرش کن چشم مرا بهر خدا زیر قدم
تنگ شد بر جامی از هجر رخت شهر وجودوقت آن آمد که آرد رو به صحرای عدم