شمارهٔ ۵۸۰
من بنده حقیر و تو سلطان محتشمگر در غم تو زار بمیرم تو را چه غم
رنجور گشته ام ز تمنای مقدمتبهر خدا به پرسش من رنجه کن قدم
بر جانم از تو هر چه رسد جای منت استگر ناوک جفاست گر خنجر ستم
سرگشتگان بادیه پیمای عشق راهجر تو ره نمود به سر منزل عدم
شد سینه ام شکاف شکاف از خدنگ آهوز هر شکاف آتش دل می زند علم
روزی که می نوشت قضا نامه اجلقتل مرا به تیغ جفای تو زد رقم
عمری ست جرعه خوار سفال سگان توستجامی که آب خضر ننوشد ز جام جم