شمارهٔ ۵۵۶
لعل جانبخش تو لا یبخل فیما یسالچشم خون ریز تو لایسال عما یفعل
بعد عمری لبت ار وعده کامی دهدمغمزه شوخ تو گوید ز کمین لاتعجل
قصد تو غایت جور است و جفا با چو منیغیر هذا بک یا غایة قصدی اجمل
بود صد نخل هوس بیخ فرو برده به دلصرصر عشق تو کرد آن همه را مستاصل
مشرب عشق چو باشد چه غم از طعن حسودبحر ژرف از دهن سگ نشود مستعمل
گرچه هر جا دلم آویزش و آمیزش کردقبله عشق همان ست که بود از اول
در سخن کوش نه در زینت دیوان جامیشعر را چون نبود آب چه سود از جدول