گنج

شمارهٔ ۵۵۰

فاح ریح الصبا و صاح الدیکباده درده که صبح شد نزدیک
جام روشن بیار تا برهیمیک دم از ظلمت شب تاریک
فهم را گم شود سر رشتهچون رود زان میان سخن باریک
پیش هندوی چشم خونریزتگشته ترکان زبون تر از تازیک
سر عشق از عبارت واعظمعنیی نازک است و لفظ رکیک
جز تو در دل کسی نیابد جایصاحب ملک را چه جای شریک
جامی از حیرت تو ره گم کردیا دلیلا لمن تحیر فیک