شمارهٔ ۵۵۱
درین مقرنس زنگارگون مینا رنگبر آبگینه ارباب همت آید سنگ
نهاد چرخ مقوس کج است همچو کمانازان نشسته به خاکند راستان چو خدنگ
کسی که گام درین بحر می زند پی کامبه کام می رسد آخر ولی به کام نهنگ
مبین غزاله گردون و مهر او هر صبحکه شب به کین تو خواهد گرفت شکل پلنگ
محیط دور افق گرچه قاف تا قاف استبود چو دایره میم بر دل ما تنگ
زکس نمی شنوم بوی انس کاش افتمبرون ز مسکن مانوس خود به صد فرسنگ
به شهر نیست نوایی خوش آنکه راست کنددرای محمل جامی سوی حجاز آهنگ