شمارهٔ ۵۴۹
برانم از عقب کوچ کرده خود بوکزند جمازه سعیم به خیمه گاهش چوک
کجا به خیمه گه او رسد جز آن رهروکه گامزن چو جهاز است و بارکش چون لوک
ز آفتاب رخش دور مانده ام شایداگر کبود کنم جامه چون فلک زین سوک
ز فرق ساخته پای و ز تاج زر نعلینملوک بهر سلوک رهش بلوک بلوک
غریق لجه عرفان خموش چون ماهیبه هرزه نعره زنان واعظ از کناره چو غوک
ز کف مده سر رشته که پیرزن داندکز اوست گردش چرخ وز چرخ گردش دوک
مکن مبالغه در شرح درد دل جامیمباد کلک تو را خون فرو چکد از نوک