شمارهٔ ۵۴۷
مرا شد جامه جان از غمت چاکبیا ای آرزوی جان غمناک
نرفت از لوح دل نامت اگر چندز لوح آب و گل شد نقش من پاک
به یک رفتار بردی صد دل از راهتعالی الله عجب چستی و چالاک
نهانی هر شبی آیم به کویتگریبانی دریده دامنی چاک
گهی از درد ریزم خاک بر سرگهی از شوق مالم روی بر خاک
ز حسرت با در و دیوار گویمالا یا ربع سلمی این سلماک
ز جامی گر کشی سر چیست تدبیرتو شاخ نازکی او خار و خاشاک