شمارهٔ ۵۴۵
به جوهر می رخشان که از زجاجه پاکچراغ عیش فروزد درین سراچه خاک
به حسن صنعت مشاطه ای که آرایدز خوشه گهر و لعل تاج تارک تاک
که من ز دامن پیر مغان ندارم دستکشاکش اجلم گر کند گریبان چاک
مکن مزاحمت اهل دل که محفوظ استز سنگ بی خردان شیشه خانه افلاک
گلی که بهر کلیم از درخت طور شکفتتوقع از خس و خاشاک می کنی حاشاک
ز عشقم اینقدر ادراک شد که نتوان کردبه دقت نظر اسرار عشق را ادراک
قدم ز دیر مکش جامی از ملامت غیراگر به دیر رسیدی ز طعن غیر چه باک