گنج

شمارهٔ ۵۴۴

جان عاشق چون بود از آرزوی طبع پاکدامن معشوق اگر آلایشی دارد چه باک
حاش لله چون رسد معشوق ما دامن کشاندامنش زان پاکتر باشد که ما گوییم پاک
صفوت و پاکیزگی لازم بود خورشید راگر بود بر اوج گردون ور فتد بر سطح خاک
شوق غالب عشق مستولی ست بر من بعد ازینبر سر آن کوی خواهم رفت مست و جامه چاک
بانگ خواهم زد که ای در پرده عزت مقیمکم تواری فی قباب العز حتی لانراک
زآستانت سر نتابم تا نبینم روی توگرچه آید بر سر من از تو صد تیغ هلاک
ناله کن جامی که دانم عاقبت کاری کنددر دل سنگین یار این ناله های دردناک